گفتگوی شرق با پری یوش گنجی، به بهانه نمایشگاهش درگالری ماه مهر
زنان در تابلوهايم قهر کرده اند
پرویز براتی
پري يوش گنجی در طول زندگی حرفه ای خود دوره های مختلفي را پشت سر گذاشته است. با هنرهای بصری شرق و غرب به خوبی آشناست و عناصر هنرهای بصری ايرانی، در کارش حضور دارد. ضمن اينکه به جهانی بودن هنر عميقا اعتقاد دارد، گستره آثارش گواهی می دهد که شهروند تمامی سياره است. در سالهای آغازين جنگ پری يوش گنجی زندگی در ايران را به زندگی در غربت ترجيح داد و پس از سال ها اقامت در اروپا، به ايران بازگشت.تک چهره های فوتوريستی به ياد ماندنی اش را بين سال های ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷ نقاشی کرده است. گنجی از ۶۷ تا ۶۸ به آبستره روی می آورد، اما اين دوران چندان نمی پايد. دوره سوم کاری پری يوش از ۶۸ تا ۷۱ به نقاشی کردن زنان بی چهره گذشت. او در اين دوره به اکسپرسيونيسم روی کرد و دوره چهارم را هم با اين سبک ادامه داد. اين دوره از ۷۲ تا ۷۵ طول کشيد و حاصلش ده ها تابلو از زنان قهر کرده است.گنجی سال ۷۵ را با کشيدن پنجره های مينی ماليستی آغاز کرد، اما از اين سال تا سال ۸۰ او دوره های مختلفی را تقريبا به طور همزمان گذراند. دوره ششم يا دوره معروف به آبی ها از ۷۸ تا ۸۰ دورانی است که گنجی دوباره به آبستره روی می کند. او که سالها در باره نقاشی ژاپنی تحقيق کرده است از سال ۷۵ تا ۷۹ متاثر از مکتب "سوميه" يا ذن به نقاشی با آب مرکب ادامه می دهد. دوره هشتم دوره پنجره های آبستره قرمز است، پنجره ها و گلهايی که گويی آتش گرفته اند؛ دورانی که از سال ۸۰ آغاز شده، همچنان ادامه دارد. پری يوش از سال ۸۲ به طبيعت بی جان روی کرده است. پنجره های قرمز او در اين دوره که دوران نهم کاری اوست، نشان از غيبت انسان دارند. او خود را وامدار نقاشي ژاپني و نيز مکتب داران بزرگی چون براگل، سزان و ماتيس می داند. با همه آشناست و از همه تاثير پذيرفته، اما تحت تاثير هيچکس نيست. گنجی خود را مسافری هميشه در راه می داند.پری يوش گنجی درسال ۱۳۲۴ در تبريز متولد شده است. در سال 2005 بنياد فرهنگی ژاپن او را به عنوان نماينده خود در ايران برگزيد .گفتگويمان را با اين نقاش كه به بهانه نمايشگاه اخيرش در گالري ماه مهر انجام شده، در ادامه مي خوانيد .
***
پنجره ،عنصری مهم وکلیدی درکار شماست. در پنجره های جدیدتان با دو طیف عمده رنگ روشن و تیره رو به روهستیم. در فاصله آخرین نمایشگاهتان که 3 سال پیش برپا شد تا امروز چه اتفاقی در درون شما به وجود آمده است و چطور همه چیز جز رنگ در این آثار غائب شده است؟
من فکر می کنم غیابی در کار نیست، مساله این است که چطور همه چیز مستور و پوشیده شده است. باید بگویم همه چیز سرجایش است. همان طور که هستی هست و همان طور که دنیا برای خودش می چرخد و شب از پی روز و روز از پی شب می آید. این پنجره ها هم شب و روز را به تصویر می کشند. اول شب است و بعد روز می آید.درون این روز و شب طبعاً شاهد حضور اشیاء و آدم ها هستیم .
منظورتان از پوشیده شدن و مستور بودن دقیقاً چیست؟
منظورم این است که زیر این آثاری که شما می بینید، 15 لایه هست که هر لایه، حرف خودش را می زند. این پوشیدگی، پتانسیلی در خود دارد که در آن ناگفته ها هست.
چرا این لایه ها را پنهان کرده اید؟
من اینها را پنهان نکردم، اینها خود به خود پنهان شدند.
مخاطب که روبه روی این نقاشی ها قرار می گیرد، به این برداشت می رسد که نقاش نوعی دیالکتیک و تضاد را خواسته با ارائه تابلوهای روشن و تیره مطرح کند. چه ضرورتی بر نمایش این تضاد بود ؟آیا نمی شد سر راست تر با مخاطب حرف زد ؟!
من فکر می کنم بدترین حالت این است که یک نقاش بخواهد راجع به اثر خود صحبت کند! اما از اینها گذشته، مساله این نیست که من بخواهم با ترس و لرز حرف ام را بزنم یا چیزی را بیان کنم. این لایه هایی که پوشیده شده اند، آرام آرام پدید می آیند. نوری که روی آثار منعکس می شود و ما از طریق آن تصویر خود را روی اثر می بینیم، نقطه ای کلیدی در هر تابلواست .می دانیم که نور ، پایه هر چیزاست. از سوی دیگر انسان پایه هستی است ، همه چیز به خاطر انسان است. وقتی شما به عنوان یک مخاطب ، تصویر محو خودتان را در نقاشی ها می بینید، این شما هستید که پرده را کنار کشیده اید و به همه چیز معنا داده اید. به نظر شما آیا سر راست تر از این می توان با مخاطب حرف زد ؟
برای همین است که به لحاظ تکنیکی لایه شفاف لیکوئین را روی نقاشی ها کشیده اید؟
دقیقا ، همین طور است.این لایه شفاف، به مخاطب کمک می کند که تصویر خود را بهتر در اثر ببیند و لو این تصویرمحو باشد. ضمن این که انسان در تابلوهای جدید من دیده نمی شود، اما او خود را در آنها می بینید. مخاطب هر لحظه می تواند وارد عمق آخرین لایه اثر شود.قادر است همه این لایه ها را کنار بزند.
این نقاشی ها چطور برای شما شکل گرفت ؟
من با هر کدام از این کارها حداقل 6 ماه زندگی کرده ام. برای این است که هر کار لایه لایه است . لایه های مختلف رنگ روغن روی هر تابلو به کار رفته. باید یک لایه خشک می شد تا من دوباره لایه ای دیگر روی آن بگذارم.
آیا از ابتدا این ایده در ذهن شما بود که یک روزی، مثلاً در گالری ماه مهر ، مخاطب مقابل این لایه شفاف لیکوئین بایستد و تصویر محو خود را در تابلو ببیند؟
نه ! این از ابتدا در ذهن من نبود. من یک روز اتفاقی این مساله را کشف کردم. از آن اول که این لایه ها را گذاشتم گفتم من باید نور را از این لایه ها دربیاورم. در سیاهی مطلق هم نور هست. نور وجود دارد، نور پنهان کردنی نیست. شبی که این لیکوئین را روی کار زدم و صبح تصویر خود رادر آن دیدم، ناگهان این احساس به من دست داد که نور را پیدا کرده ام. آن قدر ذوق کرده بودم که حد نداشت. حس کردم به یک دستاورد فکری تازه رسیده ام. پیش خود گفتم ببین، شش ماه است که داری کار می کنی و فکر می کنی نور نیست، در حالی که نور اینجاست.
با سابقه ای که از دوره های مختلف کاري شما، اعم از دوره های فوتوریستی ، آبستره، اکسپرسیونیسم ، تاثیر از نقاشی ژاپن ، بازگشت به آبستره، مینی مالیسم و... سراغ داریم؛ همیشه مخاطب عام یک پای ماجرا بوده است . فکر نمی کنید الان در کارهای اخیر، کمی مخاطب عام در مواجهه با آثار شما سردرگم است و به او بی توجهی شده است ؟
مخاطب عام یا خاص برای من معنایی ندارد. در نمایشگاه فعلی دیدم کسانی که به نمایشگاه می آیند دنبال یک چیزی در اثر می گردند. بعد ناگهان تصویرخود را در آن می بینند و می گویند: "ببین، من خودم را در این تابلو می بینم ." به بغل دستی خود می گویند تو هم در تابلو پیدا هستی! من اصلا اعتقاد ندارم که نقاش وقتی کار می کند، خود را به این موضوع محدود کند که آیا مخاطب عام کارش را خواهد فهمید یا نه ؛ همچنان که اصلا نباید خود را محدود کند که مخاطب خاص آن را بفهمد! همیشه درک مخاطب از یک اثر، از درک صاحب اثر بیشتر است. من این تابلو را کشیده ام و حالا می بینم شما به عنوان بیننده ، درک بالاتر و بهتری از آن دارید. من مدیوم و واسطه ای بوده ام بین شما و اثر.من کارم را کرده ام و نقاشی ای کشیده ام .حالا این شما هستید که باید به آن معنا بدهید. این که بگویم فلان کار را مخاطب عام می فهمد یا خاص، تصور درستی نیست.
اما مخاطب وقتی کار شما را می بیند، احساس می کند نگاهی فرمال و تجربه گرایانه در ذهن نقاش بوده؛ خصوصا آن جا که هیچ عنصری جز رنگ در کار شما مشاهده نمی شود و گاه رگه های تاثیر از اکسپرسیونیست ها و همین طور سوپرماتیست های روس مشاهده می شود...
یادم می آید تابلوهای موسوم به "قرمزها" یم را زمانی به نمایش گذاشتم که هنوز با روتکو آشنا نشده بودم؛ اگر چه شاید تصور شود این دسته آثار حاصل تاثیر از روتکواست. با روتکو که آشنا شدم، "قرمزها" ی اول ام را در گالری برگ به نمایش گذاشته بودم. دیدم چه همخوانی ای بین کار من و او هست. در پاسخ به سوال شما باید بگویم من همیشه اکسپرسیونیست ها را دوست داشته ام. از میان اکسپرسیونیست ها، اول از همه با کلاین و بعد با روتکو آشنا شدم. بعدها دیدم کارم با روتکو همخوانی دارد ، اما اگر هم تاثیری گرفته ام از این مساله خوشحالم ؛ چون فکر می کنم تاثیر در جهت پیشبرد کارم بوده است. اما نکته مهم در مورد دوره "پنجره ها" آن است که من این آثار را زمانی شروع کردم که در ژاپن بودم. 14 سال پیش من بورس بنیاد فرهنگی ژاپن را گرفتم و به مدت 6 ماه روی تاثیر نقوش ایرانی روی نقوش ژاپنی کار کردم. در حقیقت تقسیم بندی این کارها ، ما حصل حضور و تاثیرپذیری من از نقاشی ژاپنی است. این روند ادامه پیدا کرد.باید بگویم آن قدر که ژاپن روی من تاثیر داشت اکسپرسیونیست ها روی من تاثیر نگذاشتند! من خیلی زود اکسپرسیونیست شدم ، ولیخیلی زود هم از آن عبور کردم . من منکر تاثیرپذیری از اکسپرسیونیسم نیستم. دوره ای بود که موزه های بزرگ دنیا از نیویورک و اسپانیا تا لندن و پاریس را زیر و رو کردم. می خواهم بگویم کار هنری خیلی زیاد دیده ام و صد در صد هم اینها رویم تاثیر گذاشته اند ، اما تاثیر هیچ یک به اندازه نقاشی ژاپنی نیست .
می دانم که شما سال ها روی نقاشی ژاپنی که متاثر از مکتب "سومیه " یا "ذن" هست کار کرده اید. چه چیزی شما را به سمت این گرایش نقاشی کشاند؟
خُب من آب مرکب خیلی دوست داشتم. سال هایی که در مدرسه بوزار تحصیل می کردم، با هنرمندی آشنا شدم که با آب مرکب و قلم نقاشی می کرد .این شیوه نقاشی را که دیدم ، فیگورهایم را با آب مرکب کشیدم. از همان زمان عاشق آب مرکب شدم. بعد از آن هم بورس بنیاد ژاپن را دریافت کردم. در ژاپن در کلاس های استادی 90 ساله اسم نوشتم. 6 ماه تمام زیر نظر او نقاشی ژاپنی یاد گرفتم. آب مرکب را ادامه دادم تا این که یک روز به ژاپنی به من گفت: " خانم گنجی، من فکر می کنم شما در زندگی قبلی یک ژاپنی بوده اید، چون من هر چه گفتم یاد گرفتید." ( او معتقد به تناسخ بود ).من هم گفتم :" استاد، من فکر می کنم شما در زندگی قبلی یک ایرانی بوده اید ، چون هر چه می گفتید من می فهمیدم! "
در کنار این تاثیرپذیری ، یک بخش مهم کار شما، خصوصا گره چینی های نمایشگاه اخیرتان آن چیزی است که ما در مینیاتورهای قدیم ایرانی می بینیم...
بله، همین طور است. من آموزش های پایه نقاشی را در هنرستان هنرهای زیبای دختران زیر نظر استاد رضا فروزی ، استاد فرشچیان ، استاد جوادی پور و ... آموخته ام. حتما می دانید که پایان نامه تحصیلی ام در دانشکده هنرهای زیبای هومر اسمیت لندن را با الهام از نقش های اصیل ایرانی با عنوان "کاشی های دوره صفوی اصفهان" نوشته ام.
از اوایل دهه 80 پنجره ها در کار شما دیده شدند. پنجره چه اهمیتی برای شما دارد؟
پنجره ، یک دریچه است؛ دریچه ای که کودکی، زندگی، درخت، کوه، باران و ... در آن هست.پنجره ها هیچ وقت تمام نمی شوند. پنجره همیشه هست. حالا تو می خواهی چه چیزی از پنجره بدانی، بستگی به لایه های ذهنی تو دارد.
از دوره ای، انسان از تابلوهای شما رخت بربست.دلیل این مساله چه بود؟
من فکر می کنم معنای هر چیزی در انسان است. این که بگوییم درکارهای من انسان وجود ندارد تا زمانی درست است که ما صورت مادی انسان را در نظر داشته باشیم. اما این که چطور انسان فیزیکی از کارم بیرون رفت، باید بگویم من زمانی در تابلوهایم زنان را به تصویر می کشیدم. سال های 67 تا 68 به آبستره روی آوردم. حقیقتش از بی مهری ای که به زنان می شد ناراحت بودم . تاثیر این احساس را در زنان بی چهره یا زنانی که به مخاطب پشت کرده بودند به تصویر کشیدم. البته من از زمره نقاشان فمینیست نیستم ، ولی فکر می کنم بی مهری به زنان من را آشفته می کرد. حذف زنان از عرصه زندگی من را می رنجاند. از این دوره به بعد ، خود به خود ، زن در تابلوهای من قهر کرد؛ زن از مرد قهر نکرد، زن از شرایط پیش رویش قهر کرد.
جلوتر که می رویم انسان فیزیکال از تابلوهای شما حذف می شود که گفته اید برای نشان دادن حذف و نابودی روزانه انسانها بوده است. آیا این مساله هنر شما را محدود نکرد؟
نه، انسان حذف نشده است. فیزیک انسان در این تابلوها نیست، ولی خودش هست.
به لحاظ بصری می گویم...
دست من نبود! من عمداً انسان را از تابلوهایم حذف نکردم، انسان خودش از تابلوهایم بیرون رفت.بله ،اين را قبلا ً هم گفته ام، فقط کافی است چند دقيقه به اخبار گوش کنيد. در اکثر خبرها از حذف و نابودی ده ها و صدها انسان سخن می گويند. اين همه حذف و درد نشان دهنده غيبت انسان است. طبيعتاً اين پنجره ها مي توانند بازتاب جهانی باشند که نمی خواهد انسان ها را ببيند. اما من مي خواهم به نكته مهم تري اشاره كنم . زمانی شما احساس می کنید یک شیوه کاری ملکه ذهنتان شده است . خب من 64 سال دارم، از 16 سالگی نقاشی می کنم! نزدیک به 50 سال است که کار می کنم. مثل یک دونده، فقط می دوم؛ یا بهتر بگویم ، مثل یک شاعر. شاعر نمی نشیند فکر کند درباره چه موضوعی شعر بگوید. بارها سر این مسایل با شاملو و آیدا صحبت می کردم. او یکی از عزیزترین دوستان ما بود. مثلا خود شاملو این طور شعر می گفت که ساعت 3 نصف شب بلند می شد و شعر می نوشت، در حالی که صبح یادش نبود چه شعری نوشته. موسیقی هم به همین منوال است.
تا آن جا که می دانم شما تک چهره ای از زنده یاد احمد شاملو طراحی کرده اید و متقابلا او هم شعری به شما تقدیم کرده است . همسرتان هم که نویسنده بزرگی هستند. در کل می خواهم بدانم ادبیات چقدر روی کارتان تاثیر گذاشته ؟
من فکر می کنم اصلا امکان ندارد کار یک هنرمند، نقاش یا موسیقی دان از شعر بیرون باشد. اتفاقا تعدادی از تک چهره های شاملو را وقتی خودش در حیات بود کار کردم. طبیعتاً نشست و برخاست با شاملو بی تاثیر نبود. اما باید بگویم در خانواده ما حرف اساسی را فرهنگ زده است. تمام زندگی ما کتاب و تابلوست. این فرصت را در خانه داشته ایم که شعر بخوانیم، موسیقی گوش بدهیم و بنویسیم.